What do you think?


چای در غروب جمعه روی میز سرد میشود
- GenresPoetry
Paperback
First published January 1, 2007
About the author
احمدرضا احمدی
149 books327 followersاحمدرضا احمدی در ساعت ۱۲ ظهر روز دوشنبه ۳۰ اردیبشهت ماه ۱۳۱۹ در کرمان متولد شد. پدر وی کارمند وزارت دارایی بود و ۵ فرزند داشت که احمدرضا کوچکترین آنها بود. جد پدری وی ثقةالاسلام کرمانی، و جد مادریاش آقا شیخ محمود کرمانی است. سال اول دبستان را در مدرسه کاویانی کرمان گذراند و در سال ۱۳۲۶ با خانواده به تهران کوچ کرد. در دبستان ادب و صفوی تهران دوران ابتدایی را به پایان برد و دورهٔ دبیرستان را در دارالفنون تهران به پایان رساند. در سال ۱۳۴۵ دورهٔ خدمت سربازی را به عنوان سپاهی دانش در روستای ماهونک کرمان آموزگاری کرد.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 11 of 11 reviews
Read
December 3, 2013مرا ببخش،گاهي فقر بيداد ميكند،مرا ببخش امروز اين دو ميوه به خانه ي ما آوار شد،نازل شد.
شايد تا غروب به ما اميد ماندن دهد.شايد كُرك هاي اين دو ميوه ما را تا غروب گرمي دهد.آنان جواب سلام مرا
نمي گويند در هراسند كه مبادا من از آنان طلب تكه اي نان كنم آن روزها كه مي پنداشتم عمر صدساله دارم از
آنان طلب تكه اي نان كرده بودم،ديگر براي من زمستان قديمي است ، عمر تابستان را مي دانم.ديگر طعم ميوه ها
را از بام خانه حدس مي زنم ، در پاييز وصيت ناممه ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت ، پاره هاي
وصيت نامه ام را صبح در كوچه ديدم.مرا ببخش گاهي فقر بيداد مي كند،ديگر فقر هميشه بيداد مي كند مرا
براي هميشه ببخش
شايد تا غروب به ما اميد ماندن دهد.شايد كُرك هاي اين دو ميوه ما را تا غروب گرمي دهد.آنان جواب سلام مرا
نمي گويند در هراسند كه مبادا من از آنان طلب تكه اي نان كنم آن روزها كه مي پنداشتم عمر صدساله دارم از
آنان طلب تكه اي نان كرده بودم،ديگر براي من زمستان قديمي است ، عمر تابستان را مي دانم.ديگر طعم ميوه ها
را از بام خانه حدس مي زنم ، در پاييز وصيت ناممه ام را نوشتم فقط تا فردا صبحش دوام داشت ، پاره هاي
وصيت نامه ام را صبح در كوچه ديدم.مرا ببخش گاهي فقر بيداد مي كند،ديگر فقر هميشه بيداد مي كند مرا
براي هميشه ببخش
Read
September 3, 2008چرا مرا با پاییز یکسان دانستی
هنگامی که برگها بر کف اسفالت خیابان میریخت و
سپس در باد پاییزی میلرزید
شبهای سرد بیرون از خانه
چترهای شکسته من در باران
حدیث خنیاگری من بود
نه تابستان خصم من بود
نه پاییز
من بودم که در باران میگریستم
و لباسم کهنه و فرسوده بود
در تدفین مادرم با همین لباس کهنه و فرسوده
در ایوان نشستم
نمیدانستم تو روزی مرا با پاییز یکسان میدانی
برف زمستان در تدفین مادرم
شاهد این لباس کهنه و فرسوده و ما تشییعکنندگان بود
چرا لباس کهنه و فرسودهی مرا
یک روز به قرض نمیگیری
که همراه خودت از شهر بیرون ببری
به شعلههای آتش بسپاری تا مرا برای همیشه
از هراس کهنه و فرسوده بودن این لباس رها کنی
ریشههای من در این لباس پنهان شده بود
هیچ چیز در این لباس پنهان نمیماند
عمر راز در این لباس فقط یک شبانه روز بود
من خاموش و خموش در باران به زیر ستونهای مقوایی
پنهان میشدم
هنگامی که ستونهای مقوایی
در باران منهدم میشد
من تازه میفهمیدم که ما سالهای سال است از شهرستان به
پایتخت آمدهایم
و دستانم شباهت به دستان پدر دارد
من گاهی روز را با شب قیاس میکردم
سپس ناامید در خانه میماندم که چرا کسی سراغ مرا
نمیگیرد
من در همهی این سالها در خانه ماندم
هنگامی که برگها بر کف اسفالت خیابان میریخت و
سپس در باد پاییزی میلرزید
شبهای سرد بیرون از خانه
چترهای شکسته من در باران
حدیث خنیاگری من بود
نه تابستان خصم من بود
نه پاییز
من بودم که در باران میگریستم
و لباسم کهنه و فرسوده بود
در تدفین مادرم با همین لباس کهنه و فرسوده
در ایوان نشستم
نمیدانستم تو روزی مرا با پاییز یکسان میدانی
برف زمستان در تدفین مادرم
شاهد این لباس کهنه و فرسوده و ما تشییعکنندگان بود
چرا لباس کهنه و فرسودهی مرا
یک روز به قرض نمیگیری
که همراه خودت از شهر بیرون ببری
به شعلههای آتش بسپاری تا مرا برای همیشه
از هراس کهنه و فرسوده بودن این لباس رها کنی
ریشههای من در این لباس پنهان شده بود
هیچ چیز در این لباس پنهان نمیماند
عمر راز در این لباس فقط یک شبانه روز بود
من خاموش و خموش در باران به زیر ستونهای مقوایی
پنهان میشدم
هنگامی که ستونهای مقوایی
در باران منهدم میشد
من تازه میفهمیدم که ما سالهای سال است از شهرستان به
پایتخت آمدهایم
و دستانم شباهت به دستان پدر دارد
من گاهی روز را با شب قیاس میکردم
سپس ناامید در خانه میماندم که چرا کسی سراغ مرا
نمیگیرد
من در همهی این سالها در خانه ماندم
September 19, 2024
اول کتاب نقل قولی آورده از پل الوار در نکوهش «زبان شعرآمیز» و واژه های زیبا و به قول معروف شاعرانه.
و شعرهای کتاب هم با همین رویکرد سروده شدن کم و بیش؛ که البته به هر حال نباید فراموش کنیم که با احمدرضا احمدی طرف هستیم و دیر یا زود میرسیم به کلماتی مثل فصل و زمستان و میوه و رنگ و گل، و البته اینجا دیگه احمدرضا احمدی وارد دورۀ مرگ اندیش شعریش شده، بنابراین همیشه سرما هست و زمستان و زمهریر، و کلاغ هایی که خبر از به پایان رسیدن فرصت میارن، و همیشه کسی مرده یا قراره بمیره، که البته گزارش مرگ رو احمدرضا احمدی به صورت خوفناک یا به صورتی که از ایدۀ مرگ انتظار داریم نمیده، بلکه با چیزی طرفیم شبیه نوعی خوابیدن زیر لحافی گرم در سرمای زمستانی که همه جا رو پوشونده.
چندبار و در چند شعر اشاره شده به سقوط هواپیما و گریۀ مادران برای سقوط کردگان، و این ایدۀ سقوط در جاهای دیگه هم چندبار تکرار شده، و بیشتر هم گریبان کودکان و جوانان رو گرفته؛ که خب مای اینجا و امروز و اکنون اصلاً باهاش ناآشنا نیستیم؛ و البته مای دیروز هم باهاش ناآشنا نبوده و گویا پدیده ای پرتکراره برای ایرانیان در پنجاه سال اخیر.
صدای کسانی را از دریا می شنیدم
که با هم نجوا می کردند
باید به خانه برویم
تا عشق نمرده است
تا نان سرد نشده است
تا ساعت از کار نمانده است
---
و امید داشتم روزی تو را در این جهان
پهناور پرازدحام برای باری دیگر ببینم
---
دخترک
پس از سقوط از جهان ما به سرعت
فاصله گرفت
اگر زنده مانده بود
ما فقط قادر بودیم
یک سیب پژمرده و یک خوشه ی له شده ی
انگور را به دخترک بسپاریم
---
پس خواب را نکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می شد.
و شعرهای کتاب هم با همین رویکرد سروده شدن کم و بیش؛ که البته به هر حال نباید فراموش کنیم که با احمدرضا احمدی طرف هستیم و دیر یا زود میرسیم به کلماتی مثل فصل و زمستان و میوه و رنگ و گل، و البته اینجا دیگه احمدرضا احمدی وارد دورۀ مرگ اندیش شعریش شده، بنابراین همیشه سرما هست و زمستان و زمهریر، و کلاغ هایی که خبر از به پایان رسیدن فرصت میارن، و همیشه کسی مرده یا قراره بمیره، که البته گزارش مرگ رو احمدرضا احمدی به صورت خوفناک یا به صورتی که از ایدۀ مرگ انتظار داریم نمیده، بلکه با چیزی طرفیم شبیه نوعی خوابیدن زیر لحافی گرم در سرمای زمستانی که همه جا رو پوشونده.
چندبار و در چند شعر اشاره شده به سقوط هواپیما و گریۀ مادران برای سقوط کردگان، و این ایدۀ سقوط در جاهای دیگه هم چندبار تکرار شده، و بیشتر هم گریبان کودکان و جوانان رو گرفته؛ که خب مای اینجا و امروز و اکنون اصلاً باهاش ناآشنا نیستیم؛ و البته مای دیروز هم باهاش ناآشنا نبوده و گویا پدیده ای پرتکراره برای ایرانیان در پنجاه سال اخیر.
صدای کسانی را از دریا می شنیدم
که با هم نجوا می کردند
باید به خانه برویم
تا عشق نمرده است
تا نان سرد نشده است
تا ساعت از کار نمانده است
---
و امید داشتم روزی تو را در این جهان
پهناور پرازدحام برای باری دیگر ببینم
---
دخترک
پس از سقوط از جهان ما به سرعت
فاصله گرفت
اگر زنده مانده بود
ما فقط قادر بودیم
یک سیب پژمرده و یک خوشه ی له شده ی
انگور را به دخترک بسپاریم
---
پس خواب را نکار کردیم
پس بیداری را انکار کردیم
روزهای جمعه از خانه بیرون رفتیم
که ابر را نبینیم
چه حاصل
که عمر به پایان بود
و چای در غروب جمعه
روی میز سرد می شد.
August 18, 2023
کلماتی به سادگی تمام جملاتی اما پیچیدهتر
October 24, 2011
به کنار آینه میبرمت، میبوسمت
صبح که من برای تکهای نان از خانه به کوچه میروم
تو در خواب هستی
در شبهای بمباران چنان ترا بوسیدم که
گمانم ابر باران شد
در آن بندر مه آلود
نه گُل بود - نه امید بود
ما غرق شدن زنان و مردان را در مه
میدیدیم
بوسههای ما نه گزاف بود، نه دروغ بود
پناه بود
در برف و بوران
دختر ما تب داشت
تب چهل درجه
چگونه او را بردیم - کجا بردیم
صاحبخانه میخواست ما خانه و شهر آنان را
ترک گوییم
در تب چهل درجه دختر ما
ما شهر را ترک گفتیم - رها کردیم
در باران به شهر دیگری میرفتیم
غروب بود - باران بود - چمدانها
سنگین بود
دخترمان را که چهل درجه تب داشت
تا طبقهی سوم بردیم
جنگ بود
پلهها فراوان بود
چمدانها سنگین بود.
صبح که من برای تکهای نان از خانه به کوچه میروم
تو در خواب هستی
در شبهای بمباران چنان ترا بوسیدم که
گمانم ابر باران شد
در آن بندر مه آلود
نه گُل بود - نه امید بود
ما غرق شدن زنان و مردان را در مه
میدیدیم
بوسههای ما نه گزاف بود، نه دروغ بود
پناه بود
در برف و بوران
دختر ما تب داشت
تب چهل درجه
چگونه او را بردیم - کجا بردیم
صاحبخانه میخواست ما خانه و شهر آنان را
ترک گوییم
در تب چهل درجه دختر ما
ما شهر را ترک گفتیم - رها کردیم
در باران به شهر دیگری میرفتیم
غروب بود - باران بود - چمدانها
سنگین بود
دخترمان را که چهل درجه تب داشت
تا طبقهی سوم بردیم
جنگ بود
پلهها فراوان بود
چمدانها سنگین بود.
May 31, 2022
شعرهای احمدرضا احمدی فضای خیلی دلنشینی دارند اما به زحمت شعرهایی توی کتاب پیدا میشود که انسجام ساختاری داشته باشد. مشکل دور بودن تصاویر اشعار از هم است. اگرچه تصاویر خیلی آشنا و دوست داشتنی هستند اما انگار هر شعری یک کلاژ معماگونه است. گاهی ادم میتواند ارتباط اجزای این کلاژ را پیدا کند و گاهی نه. گاهی همان تصاویر بی ربط هم تکراری هستند. اما من چندان از این تکرار ملول نمیشوم. انسجام ساختاری نداشتن یعنی شروع و میانه و پایان یک شعر هیچ وابستگی به هم ندارند. ذهن بعضی مخاطبان دنبال این ساختار است ولی ممکن است بعضی ها هم چندان دنبال ساختار نگردند. میشد همه شعرها را بدون فاصله پشت سر هم در کتاب چاپ کرد و این ویژگی اشعار این کتاب است
Read
August 18, 2013انتخاب اسم یه کتاب خیلی مهمه. مثه همین کتاب که وقتی اسم شو دیدم نتونستم ازش رد بشم.
December 2, 2010
برف نمی بارید
ما داشتیم کم کم رنگ سفید را فراموش می کردیم
رفتم
در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم
با قلبی که ناتمام طپش داشت
یا برای هزاران بار دیگر این خیابانها را روی
کاغذهای کاهی و مندرس پاکنویس کنم
من نام تمام این کوچه ها را هزاران با در
خواب و بیداری پشت پاکتهای
پستی نوشته بودم
لیوان همین چند لحظه پیش قبل از
آمدن تو به اتاق شکست
دیگر باید با دستهایم آب بخورم.
ما داشتیم کم کم رنگ سفید را فراموش می کردیم
رفتم
در آشپزخانه برای خودم یک چای ریختم
برای چه منظور
که مثلا مرگ را فراموش کنم
با قلبی که ناتمام طپش داشت
یا برای هزاران بار دیگر این خیابانها را روی
کاغذهای کاهی و مندرس پاکنویس کنم
من نام تمام این کوچه ها را هزاران با در
خواب و بیداری پشت پاکتهای
پستی نوشته بودم
لیوان همین چند لحظه پیش قبل از
آمدن تو به اتاق شکست
دیگر باید با دستهایم آب بخورم.
Read
June 10, 2013اگر بازگردی
پس از این همه سال من چه میخواهم برای
تو شرح دهم که ما چگونه در این خانه ماندیم:
در زمستانها از برف خجل بودیم
در تابستانها سیبها را که پژمرده
میشدند به قبرستان میبردیم
در پاییز در کنار برگها به یاد تو بودیم
که ناگهان از زمین فسفر آسا رفتی
در هنگام غیبت هزارسالهی تو
به هنگام ماتم و درد دستان یکدیگر را
میگرفتیم
به باد و نیستی پناه میبردیم
اگر لیوانی آب را به کنار بوتهی گُل سرخی
میریختیم
به هم خیره میشدیم که تا پایان غروب
چند ساعت مانده است
زمان در دستان ما معلق بود
زمان کمرنگتر از اطلسیهای
باغچه میشد
همیشه در ناامیدی، در تاریکی
یکدیگر را صدا میکردیم
صدای قدمهای ما آرامش آب را
به هم میریخت
در آب که نگاه میکردیم صورتمان را
شکسته و صدپاره میدیدیم
چه سود
این عمر بود که از ارتفاع نردبان سقوط
میکرد و در گندمزار دفن میشد
اگر ستاره و ماه و لبخند کودکان در خواب
ما را سحر نمیکرد ما از این خانه رفته بودیم
تا یادم نرفته بگویم:
لبخند تو در فرودگاه جامی از شراب شد
که عمر و رؤیای ما در آن جام بخار
شد
این بخار به آسمان رفت
باران شراب بر سر ما بارید
تو کجا بودی که بدانی سیلابهای گیلاس
بر بسترهای ما جاری شدند و سپس خانه در
گیلاسها غرق شد
بر دستان ما حلقههای عروسی سنگ
شدند
روزی تا غروب ایستادیم که حلقههای
عروسی ذوب شوند
راستی
چه حوصلهای بود.
پس از این همه سال من چه میخواهم برای
تو شرح دهم که ما چگونه در این خانه ماندیم:
در زمستانها از برف خجل بودیم
در تابستانها سیبها را که پژمرده
میشدند به قبرستان میبردیم
در پاییز در کنار برگها به یاد تو بودیم
که ناگهان از زمین فسفر آسا رفتی
در هنگام غیبت هزارسالهی تو
به هنگام ماتم و درد دستان یکدیگر را
میگرفتیم
به باد و نیستی پناه میبردیم
اگر لیوانی آب را به کنار بوتهی گُل سرخی
میریختیم
به هم خیره میشدیم که تا پایان غروب
چند ساعت مانده است
زمان در دستان ما معلق بود
زمان کمرنگتر از اطلسیهای
باغچه میشد
همیشه در ناامیدی، در تاریکی
یکدیگر را صدا میکردیم
صدای قدمهای ما آرامش آب را
به هم میریخت
در آب که نگاه میکردیم صورتمان را
شکسته و صدپاره میدیدیم
چه سود
این عمر بود که از ارتفاع نردبان سقوط
میکرد و در گندمزار دفن میشد
اگر ستاره و ماه و لبخند کودکان در خواب
ما را سحر نمیکرد ما از این خانه رفته بودیم
تا یادم نرفته بگویم:
لبخند تو در فرودگاه جامی از شراب شد
که عمر و رؤیای ما در آن جام بخار
شد
این بخار به آسمان رفت
باران شراب بر سر ما بارید
تو کجا بودی که بدانی سیلابهای گیلاس
بر بسترهای ما جاری شدند و سپس خانه در
گیلاسها غرق شد
بر دستان ما حلقههای عروسی سنگ
شدند
روزی تا غروب ایستادیم که حلقههای
عروسی ذوب شوند
راستی
چه حوصلهای بود.
September 22, 2012
قدمهای من ناتوان در برف این دو و سه قدم
را باید بروم تا به تو برسم
خفته بودم که از کوچه صدایم کردی مانده بودم در
خانه بمانم یا به کوچه بیایم
نیستی و هستی در کوچه در پرتقالهایی بود
که از پاکت پیرمرد بر کف کوچه ریخته بود
در کنار تو در کوچه چهار فصل سال ناگهان
گُل دادند - نرگسی در چشمان تو -گُل سرخی
بر لبان تو - شقایق بر گیسوان تو - اقاقیایی
در دستان تو
من در پیشگاه تو سکوت کردم
چهار گل نرگس - گُل سرخ - شقایق -
اقاقیا در کوچه منزوی بودند
یاد دارم در عمرم هیچ وقت دریا را به کوچه دعوت
نکردم - کوچه آبی - آبی به رنگ آبی
همیشه مانده بود
من ترسیدم قدم برداری
چهار گُل پژمرده شوند
در کوچه ماندیم
زیستن در کوچه هرگز نامی نداشت
در کوچه ماندیم
بهار آمد
تابستان رفت
پاییز آمد
زمستان رفت.
را باید بروم تا به تو برسم
خفته بودم که از کوچه صدایم کردی مانده بودم در
خانه بمانم یا به کوچه بیایم
نیستی و هستی در کوچه در پرتقالهایی بود
که از پاکت پیرمرد بر کف کوچه ریخته بود
در کنار تو در کوچه چهار فصل سال ناگهان
گُل دادند - نرگسی در چشمان تو -گُل سرخی
بر لبان تو - شقایق بر گیسوان تو - اقاقیایی
در دستان تو
من در پیشگاه تو سکوت کردم
چهار گل نرگس - گُل سرخ - شقایق -
اقاقیا در کوچه منزوی بودند
یاد دارم در عمرم هیچ وقت دریا را به کوچه دعوت
نکردم - کوچه آبی - آبی به رنگ آبی
همیشه مانده بود
من ترسیدم قدم برداری
چهار گُل پژمرده شوند
در کوچه ماندیم
زیستن در کوچه هرگز نامی نداشت
در کوچه ماندیم
بهار آمد
تابستان رفت
پاییز آمد
زمستان رفت.
Read
November 12, 2024من باید در چه کلام و در چه فصلی
ماوا بگیرم
جامههای فرسوده من جوابی برای روز جمعه
وسرانجام من ندارند
تنهایی دیگر ملال نیست
بشارتی است از این اندوه
و اشکی که از چشمان من میگریزد
ماوا بگیرم
جامههای فرسوده من جوابی برای روز جمعه
وسرانجام من ندارند
تنهایی دیگر ملال نیست
بشارتی است از این اندوه
و اشکی که از چشمان من میگریزد
Displaying 1 - 11 of 11 reviews












